میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

خوشا به حال كسي كه بعد از حمله خرمشهر زنده مي‌ماند
صبح خواب ديدم به حضور امام خميني رسيده‌ام... بچه‌ها مي‌گويند قرار است بعد از فتح خرمشهر به ديدار امام برويم؛ خوشا به حال كسي كه بعد از حمله خرمشهر زنده مي‌ماند و امام را زيارت مي‌كند.

شهيد «بهروز مرادي» را بايد قلم سرخ مقاومت خرمشهر ناميد.او يكي از جوانان همين شهر بود كه با افتادن اولين آجر از ديوار هاي خرمشهر سنگيني اسلحه را روي شانه اش احساس كرد و دستانش تا آزادي خرمشهر و از آن جا تا كربلاي پنج آن را زمين نگذاشت. قلم او و مكتوباتش ، امروز الهام بخش...

 بسياري از آناني است كه مي خواهند بدانند در آن روزهاي آتش و خون بر اين مردم چه گذشت.همچنين توسط خانواده شهيد بهروز مرادي مطلع شديم كه برادر ايشان شهيد «فرزاد مرادي» در عمليات شكستن حصر آبادان (ثامن الائمه) در سال 1361 به شهادت رسيدند و قبل از ايشان پدرش در مقاومت شهر خرمشهر به شهادت رسيد و علاوه بر آن يكي از برادران ايشان نيز جانباز جنگ تحميلي ميباشد . براي همه اين مجاهدان بي ادعا طلب علو درجات مي نماييم.
آن چه خواهيد خواند بخش دوم از يادداشت ها و نامه هاي شهيد بهروز مرادي است :

*1 ارديبهشت 1361

صبح تمرين تيراندازي هجومي داشتيم. چند عكس هم گرفتيم؛ كنار تابلوهاي «به خرمشهر خوش آمديد».

*2 ارديهشت 1361

ساعت 2 «صمد شفيعي» آمد. «هادي رفيعي» هم با قيافه مسخره‌اي كه داشت از راه رسيد؛ لباس سربازي و پوتين به تن او گريه مي‌كرد؛ صمد تعدادي عكس و فيلم گرفت. واحدي كه او با آن به دار خوين آمده بود، تيپ كربلاست. صمد گفت: «مرتضي قرباني هم آمده؛ آنها در 65 كيلومتر آبادان مستقر شده‌اند.» اين روزها نيروهاي بيشتري براي بازپس گرفتن خرمشهر به منطقه رسيده‌اند. ساعت 4 همره «رجبعلي جهانبين» (ايرج) عكاس و فيلمبردار صدا و سيماي رشت و «ابراهيم رحيمي» عكاس سپاه خرمشهر به كوتشيخ رفتيم و خيلي زود برگشتيم. امروز بچه‌هاي سپاه، مشغول آماده كردن اسلحه‌ها و تفنگهاي 106 بودند. كم‌كم وضعيت براي حمله نهايي مناسب مي‌شود. ديشب گردانهاي سپاه 40 كيلومتر پياده‌روي داشتند.

*3 ارديبهشت 1361

صبح خواب ديدم به شلمچه رفته‌ايم. روي پل شلمچه بودم و عده‌اي زيرپل، كنار آب داشتند ماهي مي‌گرفتند. مردي با پيراهن سفيد زير پول بود كه ماهي گرفت - شكم ماهي پر از خاويار بود- يكي فرياد زد ماهي‌ها تخم دارند؛ نگيريد. من گفتم: ول كن بابا، خاويار داره يعني چه؟ و بعد آن مرد تعداد 8-9 ماهي ديگر گرفت و من زير پيراهنم را گرفتم و او ماهي‌ها را روي آن انداخت. ماهي‌ها همگي سفيد بودند و شكمهايشان گنده بود. بعد يك ماهي سياه بزرگ (سنگ سر) زير پل بود، او را گرفتم؛ يك مرتبه ترسيدم و رهايش كردم. بعد متوجه شدم كه يك ماهي خطرناك است. آن طرف‌تر ماهي‌هاي باريك و لاغري بودند كه مثل ماهي‌هاي سفيد تنبل نبودند. وقتي به آنها نزديك مي‌شدي فرار مي‌كردند و دو سه متر آن طرف‌تر مي‌ايستادند؛ عمق آب كم بود. عاقبت هر چه ماهي سفيد و شكم‌گنده بود گرفتيم، اما ماهي‌هاي سياه و چاق از دست ما فرار كردند.
ساعت 6 صبح همراه «صنايعي» (رضا) و يكي از دوستانش براي بازديد به كوتشيخ رفتيم. تا لب كارون رفتيم. موقع برگشتن ساعت حدود 7 بود كه يك خمپاره 120 در فاصله 20 متري پشت سر ما به زمين نشست. از يك مرگ حتمي نجات پيدا كرديم؛ خدا رحم كرد.
صداوسيماي آبادان از تبليغات سپاه فيلم گرفت.

*4 ارديبهشت 1361

ديروز ساعت 2 به ماهشهر رفتم. دو قالي را كه يكي به اسم «فرزاد» و ديگري به اسم خودم بود تحويل گرفتم. در ضمن به بازار ماهشهر رفتم. ساعت 11 ظهر به سپاه خرمشهر برگشتم (آبادان). امروز هم دنباله كار تبليغات حمله خرمشهر را گرفتيم. بچه‌ها همه در محوطه سپاه جمع بودند. عده‌اي نيروي جديد كه اهل رشت بودند در محوطه سپاه مي‌پلكيدند. سه‌راه شادگان - آبادان، تعداد 8 توپ كششي سبك را ديدم كه در حال حركت به طرف شادگان و مستقر شدن در دارخوين بودند. اين روزها، نيروهاي زيادي وارد دارخوين شده‌ است و صحبت از فتح خرمشهر قوت گرفته. بچه‌هاي روابط عمومي هم سخت مشغول تهيه بازوبندها و پرچمهاي حمله هستند. رنگ بازوبندها سرخ، سبز، سفيد و آبي آسماني و رنگ پرچمها همگي سبز است كه جمله‌هاي الا‌اله‌الاالله، الله‌اكبر و انا فتحنا لك فتحاً مبينا روي آن‌ها نوشته شده است.

*5 ارديبهشت 1361

صبح خواب ديدم به حضور امام خميني رسيده‌ام و فاصله جايي كه من نشسته‌ بودم با امام خميني خيلي نزديك بود؛ و براي همين تعجب مي‌كردم كه چرا فاصله من با امام اين‌قدر نزديك است؟ از اين كه امام را از نزديك مي‌ديدم خيلي خوشحال بودم، اما حيف در خواب او را ديدم. بچه‌ها مي‌گويند قرار است بعد از فتح خرمشهر به ديدار امام برويم؛ خوشا به حال كسي كه بعد از حمله خرمشهر زنده مي‌ماند و امام را زيارت مي‌كند.
در اين چند شب بچه‌ها در منطقه دارخوين از آب عبور كرده‌اند و به شناسايي دشمن پرداخته‌اند؛ خبر آورده‌اند كه دشمن اطراف دارخوين نيرو ندارد؛ فقط تعدادي گشتي دارد و احتمال نفوذ تا پادگان دژ خيلي اسان است. همچنين گروهي كه ديشب را تا صبح در منطقه دشمن به شناسايي مشغول بودند خبر آورده‌اند كه مانعي براي نفوذ به جاده خرمشهر - هواز وجود ندارد. فقط عراقي‌ها از اطراف پادگان دژ را دارند مين‌گذاري مي‌كنند.

*7 ارديبهشت 1361

چيزي ننوشتم.

*8 ارديبهشت 1361

امشب شب حمله است.

*9 ارديبهشت 1361

امروز صبح «فرزاد» را به خواب ديدم؛ خواب ديدم در خيابان فردوسي خرمشهر سر «بازار سيف» هستيم. «محسن راستاني» يك پاكت نامه سربسته و دو برگ كاغذ به من داد تا نگه دارم؛ عجله هم داشت كه برود فيلم‌برداري كند. يك مرتبه ديدم فرزاد در حالي كه پاي راستش مي‌لنگد آمد؛ خيلي خوشحال شدم، اما خودم را نگه داشتم. با خنده گفتم: مگر تو شهيد نشده‌ بودي؟ گفت: من زخمي شدم، پايم زخمي شد! بعد اسير شدم. حالا آزاد شده‌ام. من از ديدن او خيلي خوشحال شدم و كاغذهاي محسن راستاني را به او پس دادم چون فرزاد را ديده بودم.
بعد از اين خواب، ساعت 2 بعدازظهر يك مرتبه ديدم محسن راستاني همراه سه نفر از صداوسيما براي فيلم‌بردارياز حمله خرمشهر وارد سپاه شدند. از دور به او گفتم: «ديشب خواب تو را ديدم و امروز تو آمدي.» تا اينجاي خوابم تعبير شد، اما بقيه آن هنوز تعبير نشده است. شايد شهيد شدن من تكميل تعبير خوابم باشد.
امروز جنب و جوش عجيبي است. صبح خبر آوردند، دو نفر از بچه‌هاي سپاه خرمشهر و 6 نفر از بچه‌هاي اراك كه براي شناسايي به موضع دشمن در دارخوين رفته بودند شهيد شده‌اند. دو نفر يكي «سعيد سوزني» و ديگر «سلمان بهار» بوده است. چندتايي از بچه‌ها هم سالم به اين طرف رودخانه رسيده‌اند؛ از جمله «ام باشي» و «بحراني».
تمام نيروها به جبهه دارخوين رفتند؛ شهر خالي شده است. قرار است امشب حمله به خرمشهر شروع بشود؛ خداوند همه ما را ياري كند، بچه‌ها سر از پا نمي‌شناسند.
بعدازظهر رفتم جبهه كوت شيخ، نزديك پل به همراه «علي آبكار»، چند عكس گرفتم. به بچه‌هاي كوت شيخ آماده‌باش دادند. امشب را مي‌خواهم در حمله شركت كنم. اگر خدا يار باشد به اميد او، با اين كه اسمم جزو عمليات نيست اما شركت مي‌كنم و اميدوارم بتوانم دينم را ادا كنم.
دم غروب غسل شهادت كردم؛ منتظر دستور امشب هستيم. ان‌شاالله كه حمله همين امشب صورت مي‌گيرد.
اللهم اغفرلي الذنوب التي تحبس الدعا، اللهم اغفرلي الذنوب التي تنزل البلاء، اللهم اغفرلي كل ذنب اذنبته و كل خطئية اخطاتها....

*18 تير 1361

جنازه «محمودرضا دشتي» را بعد از بيست و دو ماه در خرمشهر، پيدا كردم. ساعت 30/4 بعداز ظهر بود.

*19 تير 1361

مجدداً همراه بچه‌هاي سپاه به ديدن استخوانهاي محمود دشتي رفتيم.

*26 تير 1361

دفن محمود در قبرستان خرمشهر


*پاسداشت سالگرد آزادسازي خرمشهر

منبع: خبرگزاري فارس

 

نظرات ديگران
افزودن جدید جستجو
نظر دهيد
نام:
ایمیل:
 
عنوان:

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."